♪♥■ سپید و سیاه ■♥♪

گاهی...

 

 

 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی…

 

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…

 

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…

 

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای

گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و فقط نگاه کنی...

 

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…

 

گاهی دلگیری…شاید از خودت.

 

 

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1391ساعت 17:7  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

پلاک تنهایی من...

 

 

 

 آدم ها ...

 

زوج  و  فرد ...


 

باهم ها و  بی هم ها  ...

  

و  منی  که  انگار با  پلاک ِ تنهایی ...

 

 
هیچ راهی به محدوده ی ِ زوج و فرد ندارم.
 
 


 

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1390ساعت 13:36  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

دنیا...

 

 

دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود ،

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.

یکی درمه
،

یکی در غبار ،

یکی در باران ،

یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف.

آنچه به جا می ماند رد پائیست

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را.



+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1:15  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

عاشق باران...

 

 

عاشق باران که باشی

روح بیمار طبیعت را می فهمی

در دیار خشک ، در میان سایه های تیره، در زنجیر

مرگ را می بینی ،

گاه بی تابی گاه می خندی.



عاشق باران که باشی

در اضطراب شب به دنبال آغوش امنی می گردی

تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش تا فراموش کنی.



عاشق باران که باشی

منتظر می مانی،

بر نگاه بی کلام پنجره چشم می دوزی،شعر می خوانی.

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1390ساعت 14:48  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

روزگار غریبیست نازنین

 

 

 

دهانت را می‌بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.

دلت را می‌بویند.

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را

کنارِ تیرکِ راهبند

تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بُن‌ بستِ کج ‌و پیچِ  سرما

که آتش را به سوخت ‌بارِ سرود و شعر

فروزان می‌دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام

به کُشتنِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنان قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزمست

سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:57  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

باران

 

 

دیشب اینجا باران آمد،

 صبح هم می آمد.

 و من،همچنان مسافری که انگار ساعتها ست منتظر رسیدن قطار است و عقربه ی ثانیه ها

 با هرحرکتش ضربه ای دردناک به تن زخمی انتظارش می زند،

 همه چمدانهایم را که تو شه ایست پر از دعاهای جا مانده و دلی پر از حرفهای نزده،

همه را برداشتم و سراسیمه و هراسان از ننگ جا ماندن،به زیر قطرات دستان خدا

 به زیر باران رفتم.

 چه خوب بود که رسیدم و جا نماندم این بار،

 از کاروانی که از آسمان می آید و به عرشت می برد.

 جانمازم را پهن کردم و همه ی روزهای روزه داریه حرفهایم را شکستم.

 

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1390ساعت 21:30  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

نوروز 90

 

 

شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا،

همه جا آیت اوست.

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

 برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت.

روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد.




+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 13:24  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

رویا...

 

 

وقتیکه شاپرک زیبای باغچه ی کوچک تنهاییم

روی گلبرگ سرخ احساسم نیست

جای اون پر میشه با شیرین ترین رویای زندگیم

که تنها یاد اوست بر غنچه ی تازه سرخ احساس من...

 

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1389ساعت 1:38  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

الهی آمین ...

 

 

از تنگنای محبس تاریکی وز منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو ،  آه ای خدای قادر بی همتا.

به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام.

 برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم.

و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم.

دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم.

بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی.

آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی

و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی.

خدایا، خدایا

 بارها شده است که دلم برایت تنگ شده،

بارها دلم برای نگاهت، صدایت و نوازشهایت تنگ شده.

دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه زمان ها شاهد و ناظر آن هستی می سوزد.

 دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی کنند

 و دم به دم شیطان درون خویش ندهند.

اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود.

خدایا مبادا امیدت به متحول شدن ما ناامید گردد و برای خوب شدنمان دعا نکنی.

من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها.

 نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد

تا فقط و فقط صلح را دریابد و دوستی و شادی و مهر را.

دعایم را بپذیر و آن را به اجابت برسان ،  همانا تو قادر و توانایی .

الهی آمین ...

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1389ساعت 21:10  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  | 

قاصدک!

 

ايمان می آورم به دوستی و صداقت قاصدک !

سال هاست که ،

صدايم را شنيد ...

نگاهم را خواند ...

محبتم را فهميد ...

غصه هايم را گريست ...

خوشی هايم را خنديد ...

و همه شان را رساند به دوردست های خاکستری !

اين روزها ، بيشتر از هميشه ،

قاصدک را می خوانم !

و "تو" امروز هر چه قاصدک ديدی ،

جز پيام دلتنگی های من چيزی از او نخواهی شنيد !

 

+ نوشته شده در  سوم آذر 1389ساعت 3:40  توسط ♪♥ SάRά SŦάnĿy♪♥  |